الان ( ساعت 11:05 پنجشنبه ) که دارم این نامه رو می نویسم، می دونم قراره این نامه تا دو ساعت بعد ارسال بشه، همونطوری که می دونم امروز وقتی برای دیدن من نمی خواهی بذاری ...

اصلا دلم نمی خواد که تو زندگیم سربار باشم، قشنگ حس می کنم که چقدر از هماهنگ کردن برنامه ات با من اذیت می شی و بهتر از هرچیز تفاوت عشق تو نسبت به علی رو با دوست داشتنت نسبت به من حس می کنم ...

اهل گله کردن نبودم و نیستم اما روزهای اول سراغ کسی اومدم که داشت از آزارهای علی گله می کرد، دنبال یک راه حل برای رهاشدن می گشت و دلش بدجوری شکسته شده بود ... اما امروز، در اوج ناباوری دارم می بینم که برداشت من از اون روزها اشتباه بوده، من زیادی جلو رفتم و باید بیشتر حواسم رو جمع می کردم ...

هنوز هم می گم که تو مقصر نبودی و نیستی ولی ادامه رابطه ای که نقش من فقط یک آدم مزاحم باشه رو هیچ وقت نمی پسندم ...

آینده هم برام قابل پیش بینیه، من تو زندگی تو هیچ جایگاهی نه دارم و نه خواهم داشت ... سعی می کنم تمرکزم رو بیشتر جمع کنم تا آروم تر باشم، تا قوی باشم، تا مثل تاریخچه گذشته ام که هیچ وقت نمی خواستم بهش رجوع کنم و صفحات ناخوشایندش رو ورق بزنم بازهم به نداشتن و نبودن عادت کنم ...

یادمه یه روز بهت گفتم: مطمئنم دیگه هیچ کسی رو پیدا نمی کنم که ارزش عاشق شدن رو داشته باشه، تازه از کجا معلوم که اگر پیدا کنم اون عاشق من بشه ... واقعا همین هم شد، مگه نه؟

راستش خیلی دوست داشتم صبر کنم تا همه چیز درست بشه اما نه به این قیمت که تو اذیت بشی، دلم نمی خواد توی دلت بگی : ای بابا گیر چه آدمی افتادم ها ...

آرزو می کنم هرجا هستی و پیش هرکسی که هستی قدرت رو بدونه، آرزو می کنم همیشه و هر لحظه بتونی با قلب خودت یک ارتباط نزدیک برقرار کنی تا بدونی هرآنچه که یک انسان برای آرامش نیاز داره درون قلب خودش نهادینه شده، فقط باید به اون رجوع کنه.

باید بدونی که هرچیز در این دنیا بجز خودت عوامل متغییری هستند که نباید به اونها به عنوان ابزاری برای رسیدن به خوشبختی و آرامش نگاه کرد، تمامی اینها فقط عضو های خنثی هستند که بودنشون می تونه برات موثر و نبودنشون باید برات بی اهمیت باشه، پس همیشه قوی باش و مطمئن باش که خوشبختی و آرامش رو خودت همیشه همراه داری، فقط و فقط کافیست که با قلب خودت دوست باشی ...

   + مهدی - ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٧

 

واقعا چه حسی می تونه شیرین تر از این باشه که وقتی داری بهش فکر می کنی اون هم داره به تو فکر می کنه ... حتی اگه دروغ هم باشه دروغ قشنگ و دوست داشتنی ایه، پدر عشق بسوزه که تمام اقتدار آدم رو می گیره و همین باعث می شه که لیاقت این رو نداشته باشی که کسی بخواهد عاشقت بشه ...

   + مهدی - ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٥

یکی باخت، یکی باخت

یکی بود یکی نبود

یکی موند، یکی نموند

یک رفت، یکی نرفت

یکی شکست، یکی شکوند

یکی ساخت، یکی نساخت

یکی سوخت، یکی سوزوند

یکی باخت، یکی باخت

   + مهدی - ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٠

امروز

دوست داشتم خیلی بسته بهش بفهمونم که حواسم هست که چه خبره

یه بار هم قبلا بهش گفته بودم که وقتی یه مقدار دروغ قاطی حرفهات می کنی می فهمم ولی نمی تونم به روت بیارم ...

اما امروز بیشتر از همیشه ناراحت شدم، خیلی دلم براش سوخت، تا به حال هیچ وقت انقدر دلم براش نسوخته بود ...

خدایا من تحمل دیدن این رو ندارم که ببینم یک نفر آویزون یک نفر دیگه شده ...

می دونم می خواد یکسری چیزها رو هم به من و هم به خودش ثابت کنه، البته بیشتر به خودش اما کاش می فهمید که ...

اصولا وقتی می بینم کسی خودش نیاز به کمک نداره من هم سعی می کنم کاسه داغ تر از آش نشم، چندروزیه تا اونجا که می تونم گوشیم رو برنمی دارم بجز گاهی اوقات که همکارهام به من می گند: مگه حواست نیست گوشیت داره زنگ می خوره ...

حتی تو این وبلاگ که خیلی دوستش دارم هم سعی می کنم کمتر بیام ولی یه وقتهایی وجدان آدم قبول نمی کنه و مجبور می شه یه حرفهایی رو به در بزنه ...

آره در جان من با تو ام من خیلی وقته که دیگه با دیوار کاری ندارم، اصلا چیزی بین من و دیوار نبوده و نه هست و مطمئن هم باش که نخواهد بود ... اما درجان خوب گوش کن:

یه نگاه به خودت بنداز و یکم واقع بین باش، چیزی که دنبالشی خیلی خوبه، بالاخره دیر یا زود باید دنبالش می رفتی ولی می تونستی این بار هم بجای بی ظرفیت بازی درآوردن مثل بچه آدم یه مشورت کوچلو هم با من می کردی، تا بهت می گفتم که قشنگ از صحبت هات می فهمم اوضاع فعلیت چطوره ...

باشه من خر، من احمق، من کودن، من مغروررررررررر، اما با خودت که می تونی روراست باشی ...

تو یعنی غرور نداری؟؟؟؟؟؟؟

من که قشنگ از صحبت هات می فهمم اوضاع فعلیت چطوره ... حداقل به فکر غرورت باش ... برای رسیدن به هرچی لازم نیست حداکثر تلاشت رو بکنی فقط کافی که کارت رو درست انجام بدی. اون رو هم که بلد نیستی

و درآخر:

هیچ وقت عشق را گدائی نکن

چون هیچ گاه چیز با ارزش را به گدا نمی دهند ...

پی نوشت1: هیچ وقت این پست رو پاک نمی کنم تا یادت بمونه روز اول و دلسوزانه چه چیزهایی رو بهت گفتم

پی نوشت 2: خیلی برات ارزش قائل شدم که این همه امروز برات تایپ کردم

پی نوشت3: فکر نکن برای خودم نوشتم، مطمئن باش دیگه جایی برای برگشتن نداری

پی نوشت 4: اگه واقعا دوستش داری دیگه اینجا اومدنت معنی ای نداره، پس لطفا دیگه اینجا نیا تا من هم مجبور نشم از اینجا برم چون این وبلاگ رو من خیلی دوستش دارم و از سال 81 تا الان دارمش

حرف آخر: از سایر دوستان بابت این پست عذر خواهی می کنم، برای من هم غرورم مهم بود و نمی خواستم چیزی بگم ولی نتونستم خدا رو درنظر نگیرم.

   + مهدی - ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۸

 

خوش به حال کسانی که روح بزرگی دارند

   + مهدی - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧

عشق

تو چشمهاش داشتم نگاه می کردم، لب هام به هم قفل شده بود ... غرورم به من اجازه نمی داد تا تغییر چهره بدم ولی از درون داشتم منفجر می شدم، انگار دنیا داشت روی سرم خراب می شد، بیش از حد خودم رو باور کرده بودم... فکر می کردم بدون من می میره، فکر می کردم به همون اندازه که من عاشقشم اون هم من رو دوست داره ... فقط تو چشمهای قشنگش نگاه می کردم ... تا اون روز متوجه این همه زیبایی نشده بودم ... تازه آدم وقتی داره از دست می ده می فهمه که چی داشته .... هنوز داشت صحبت می کرد ... سرم گیج می رفت ... خدایا کی تموم می شه، خدایا ای کاش همه این ها خواب باشه ... اما بیداری بود، بیداری ...

پرسیدم: فقط به من بگو چه چیز اون از من بهتر بود؟

جواب داد:

وضع مالی خانواده اش

اون لیسانس داره ولی تو فقط یه دانشجویی

اون الان شرایط ازدواج داره ولی تو ....

ضمن اینکه اون از من چندسال بزرگتره ولی تو یکسال هم کوچکتری و اگه بخوای زمینه ازدواج رو فراهم کنی خیلی باید بدوئی که معلوم نیست بتونی یا نه

همش نوک زبونم بود که بگم: پس عشق؟ اما دلم بهم گفت کجای کاری بابا؟ عشق کدومه؟

سرم رو پائین انداختم، بدون اینکه طبق معمول بهش دست بدم و خداحافظی کنم روم رو برگردونم و ازش دور شدم، نفسم بیرون نمی اومد، خدایا این همه خاطره رو کجای دلم بذارم

سه روز بعد توی اتاقم وقتی یادم افتاد که سه روزه هیچی نخوردم بغضم ترکید ...

خوب همش 19 سالم بود ... چطور می تونستم کاری بکنم. پدرم هم که یه کارمند بانک بیشتر نبود . چطور می تونستم بگم برای من یه کارخونه بخره ... اونهم که از روز اول میدونست من یکسال ازش کوچکترم ...

به خودم گفتم انقدر کار می کنم و انقدر تلاش می کنم که هیچ وقت بی پولی رو تو سرم نزنند، خدا هم خیلی کمکم کرد، خیلی ... اما یه روز فهمیدم که عشق خریدنی نیست، عشق رو نه می شه خرید نه می شه گدایی کرد، عشق یه حسیه که فقط مال خودته و هیچ کس هم نمی تونه ازت بگیره، می تونی خودت تو تنهایی هات تا آخر عمرت برای خودت نگهش داری و باهاش زندگی کنی ...

خیلی زود پشیمون شد، شش ماه زنگ زد، ولی اون برای من مرده بود و  الان که سالهاست از اون روز می گذره تنها یادگارش برای من عشقی بود که تا آخر عمر نگهش می دارم و به هیچ کس نمی دم. من اون حس رو همیشه نگه می دارم و تا آخرین نفسم باهاش زندگی می کنم ...

   + مهدی - ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٥

مرا دریاب

مرا دریاب

سراغم را نمی گیری ، چه شد افتادم از چشمت ؟؟

منم فانوس لبخندت ، غرورت ، گریه ات ، خشمت !

اسیرم ، خسته ام ، سیرم

                           مرا دریاب می میرم ...!

   + مهدی - ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٢

من به جای هردومون گریه می کنم

نمی دونم چطور عاشقت شدم

نمی دونم چرا باز انتخاب کردم

اما باز من موندم و این وبلاگ و تنهایی

از سال 81 که وبلاگ نویسی تو ایران شروع شد من این وبلاگ رو راه انداختم. اون موقع هم مثل الان حس تنهایی همراهم بود. این دنیای مجازی بهانه ای شده بود که بیام و حرفهام رو راحت بزنم ...

بارها و بارها ادمهای مجازی خواستند که رابطه رو حقیقی کنم. اما نخواستم ولی این بار به حرف تو گوش کردم. یه دنیای واقعا حقیقی ...

برات آرزو می کنم همیشه غرق در عشق باشی، آرزو می کنم که دستهای روزگار قدرت رو بدونند و آرزو می کنم دیگه به من فکر نکنی تا بتونی رو عشق جدیدت متمرکز بشی ...  می دونم تقصیر تو نبود، سرنوشت اینجوری خواست ... یادمه می گفتی روز تولد هیچ کسی رو فراموش نمی کنی ، برای تولدم دلت رو پر از روشنی کن و تمامش رو تقدیم کن به سینا ... من به جای هردومون گریه می کنم

 

   + مهدی - ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۱

 

تو دیونه رفتی یه شب بی نشونه

تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریه من دیگه بی امونه

دل از درد عشقت یه دریای خونه

می خوام باتو باشم هنوز عاشقونه

ولی نازنینم چگونه چگونه

 

عجب روزگاریه یا آدمهاش زود می اند تو سرنوشت ادم یا خیلی دیر ...

   + مهدی - ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۳

 

تو دیونه رفتی یه شب بی نشونه

تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریه من دیگه بی امونه

دل از درد عشقت یه دریای خونه

می خوام باتو باشم هنوز عاشقونه

ولی نازنینم چگونه چگونه

 

عجب روزگاریه یا آدمهاش زود می اند تو سرنوشت ادم یا خیلی دیر ...

   + مهدی - ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۳
← صفحه بعد